چسب مامان
جدیدا میای بغلم ذوق می کنی، با دستت محکم به پشت شونه ی چپم میزنی و این حرکت و چند بار تکرار می کنی... 5شنبه4خرداد، دایی هادی میخواست بره خونه ی عمه فهیمه که یه کوچه پایین تر از خونه ی مامان جون ایناست، تو رو هم با خودش برد... این اولین بار بود که مامان خونه می موند و عسلی تنهایی میرفت بیرون... نیم ساعتی گذشت... با یادت نشستم چندتا از فیلمهای قبلیتو دیدم... حسابی دلتنگت شدم، کلافه شدم، زنگ زدم که دایی پسرم و بردار و بیار... عمه گفت که اتفاقا الان ابوالفضل بی تابی کرد می خواستیم بیاریمش... اومدم پایین استقبالت، بغلم کردی، بهم چسبیدی، بوم کردی، ذوق کردی، به پشتم زدی، کلی دلبری کردی... چسب مامان...منم که با این کارات از حال رفتم و محکم ف...
نویسنده :
ندا
0:25



